احمد کاظمی

بی گمان مثل او بودن سخت است اما محال هم نیست!

خوش نام است و “گم.نام”! شهیدکاظمی را می گویم….

سردار احمد کاظمیسردار شهید حاج احمد کاظمی…کسی که گرمای وجودش، سرمای بی کسی خرمشهر سوزان را گرم کرد!

حدوداً بیست سال قبل از پیروزی انقلاب بود که دوم مرداد ماه، مزین به ولادتش شد. آن روزها همه در سایه ی ظلم طاغوت بودند.”او” هم همچنین!

تازه پنج ساله شده بود که صدای”هیهات من الذله” رهبر سال های جوانی اش، پایه های طاغوت را لرزاند. شاید آن روزها، پی بازی های کودکانه اش بود اما ندای دادخواهی مردی از جنس نور، تمنای خاموش مردم کشورش را تا سال های نوجوانی او ودوستانش، فریاد زد. روزهای بیست سالگی اش را پشت سر گذاشته بود که به “هل من ناصر” همان مرد لبیک گفت و وارد فضای انقلابی شد.

کم شکنجه ندید بخاطر مبارزه با ارزش هایش اما همان شکنجه ها، مرهمی بود بر زخم های جانش!

تازه می رفت پشتش را از خستگی تلاش برای پیروزی انقلاب و سر وسامان گرفتن نسبی و ضعیت نا به سامان کشور، روی زمین بگذارد، که صدای بمب های دشمن خواب را از چشمانش گرفت!

هشت سال نخوابیدن، کم زمانی نیست برای پاسداری از حد دین و مرز وطن. به خودش که آمد، دیدگرد و خاک جبهه در عملیات های متعدد، دیگر از روی صورتش پاک نشد. چهره اش با آن خنده های ناب و پر انرژی و موهای جو گندمی، دوست داشتنی تر از قبل شده بود؛ اما سپیدی موهایش سندی برای بازنشستگی اش نشد! بعد از پیر جماران، نگاهش به دهان مبارک سیدخراسانی بود. آشنایی شان از همان سالهای جنگ شروع شد. دلش می خواست بعد از شهید صیاد، خبر او را هم برای مقتدایش ببرند. خودش را یک مسافر جامانده از قافله ی پر شور شهدا می دانست و دیگر طاقت دوری از حسین را نداشت.همیشه می گفت یک در بهشت از کنار مزار حسین باز می شود. زمان و مکانی نبود که برای مادر سادات اشک نریزد و طلب شفاعت برای شهادتش نکند، هنوز ۴۷ سالگی اش تمام نشده بود که در روز عرفه خدا را ملاقات کرد در منطقه ارومیه زادگاه یار دیرنش باکری

ده سال از آن اتفاق می گذرد و اگر الان بود ۵۷ ساله می شد

روحش شاد وراهش پر رهرو باد.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *