حاج آقا مجتبی آیت

خاطره ای از آقای جواد عیدی

حاج آقا مجتبی آیتدرراسته بازار نجف ابادودرجوار مسجدی به همین نام ودقیقا محاذی کوچه ملا؛مغازه ای بود کتابفروشی.در آنجا که می شدی،نه چون کتابفروشی های لوکس کنونی،بوی کتاب و ورق کهنه،تنها رایحه ای بود که حس می کردی و شور خواندن میافتی.فروشنده ی این مغازه مردی نامبردار بود به نام آقا مجتبی آیت.بسیار وارسته وسرد وگرمی چشیده.خود اهل مطالعه بود ومحل رجوع کافه ناس.برای انقلاب مرارت ها کشید؛هرچند از انقلاب مرارت ها برد.یاد دارم که همواره اهسته وبا طمانینه میرفت ،آرام وشمرده سخن می گفت وتبسمی همیشه بر لب داشت.
خاطر دارم روزی را که با پدرم به احوالپرسی مشغول بود ومن هم در ان اثنا جامه پدر راگرفته بودم وخیره سرانه مطالبه درم ودیناری می کردم.پیدا بود میخواستم پولی بستانم و سدجوعی کنم ویاتجربه طعمی از تنقلات ان روز.خلاصه به ناچار پدر،۵۰تومان به من داد؛ به قصد رهایی از کودک تربیت ناپذیر خویش تا حظ مصاحبت با آن پیرفرزانه رابیشتر ببرد.
خلاصه به گاه وداع ،آقامجتبی مرا به همراهی خود تا بازار دعوت کرد .در راه نیز می ایستاد وبا متانت بامردم سخن میگفت واحوال ابشان را جویا می شد تا بالاخره به درب دکان رسیدیم ؛با همان کلاف چوبی.
چند نفر ایستاده بودند تا او بیاید .یکی حوزوی برای تهیه کتاب ودیگری مرد سالخورده ای برای پرداخت وجوهات.زنی هم بود که سوالی شرعی داشت ؛اورا هم پاسخ گفت وپس ازآن مشتی مشگل گشا بهمن داد واز داخل مغازه دو کتاب اورد؛یکی مثنوی طاقدیس ملا احمد نراقی ودیگری دیوان غزلیات سرخوس تفرشی.هردو ۵۰تومان.باخنده گفت ااین آجیل کامت راشیرین می کند واین کتاب جانت را.
اومرا نیز گفت هروقت پولی گرفتی بخشی را تنفلات بخر وبخشی را برای کتاب پس اندار کن ؛برایت می ماند. ومن چنین کردم واینک کتابخانه ای شخصی والبته بزرگ دارم.ان دو کتاب را نیز هنوز دارم ؛هردو بسیار سودمندو درس آمور،هردو ادبستان عشق اند .
اینک اما می اندیشم که ما آیا مربیانی چون انها هستیم؟
خدایش بیامرزد،حدش نگاه نداشتیم

یادنامه آیت همت و دانایی (حاج آقا مجتبی آیت) – PDF

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *